|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 5:42 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:33 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:21 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
لاف عشق میزنم ودر دل من چیزی نیست تو بگو لاف زدن خود نکته ریزی نیست؟ مرهم زخم قدیمی شده این شمعدانی دیگر آن مستی وآن رنگ دل انگیزی نیست تک وتنها شده امشب دل بی همدم من همدش یک گل میخک گل گشنیزی نیست در کلاس سخن عشق نشستم لیکن در کلاسش تخته نیست میزی نیست در میان همهیه خاطره هایم با تو هیچ یک خاطرهیه آن شب پائئزی نیست در کنار شب ومهتاب وخیال دل تو در پی آن دیزی نیست؟ شعر از سحر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:47 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز میخوام داد بزنم نه داد کمه فریاد بزنم وبگم که چقدر دوستش دارم چقدر عاشقشم دور وبریام همش بهم سرزنش میکنن وبهم میگن مگه برام چیکا کرده که من انقدر شیداش شدم ولی آخه اونا نمیدونن اون کیه اصلا هر چی دربارش بگم کم گفتم میدونید باید خیلی زودتر از اینا باهاش دوست میشدم ولی کاهلی کردم تازه دوم سوم راهنمایی بودم که با هم آشنا شدیم انقدر همدیگه رو دوست داشتیم که با هم قرار گذاشتیم هیچوقت همدیگه رو ترک نکنیم دور از چشم خونوادم روزی سه بار قرار میذاشتیم وبا هم بودیم وای که چقدر خوش میگذشت هیچ وقت نمیشد سر قرار یک ثانیه هم منو منتظر خودش بذاره آره بابا از اون با مراما بود ولی من هر وقتی شیطنت میکردم ودیر میرفتم سر قرار میدونید چرا باور کنید تقصیر خودمم نبود باید هزار تا دلیل موجه میاوردم تا برم پیشش تو این دواز ده سالی که با هم دوستیم خیلی چیزا ازش دیدم خیلی معرفت وعلاقشو به من نشون داده ولی من هر وقتی مثل قدیما دیر میرم سر قرارو اذیتش میکنم ولی باور کنید اندازه تمومه دنیا دوستش دارم حتی از مامانم اینام بیشتر دوستش دارم بابا دیونشم خرابشم یه عاشق دیوونم که هیچکس نمیتونه منو و از عشقش منصرف کنه آره خدا جون تو رو میگم عاشقتم دیوونتم خرابتم اصلا هر چی تو بگی هستم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:12 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام میدونید وقتی بالای سر در وبلاگت مینویسی شعر مطالب ادبی و.... هر کسی وارد وبلاگت میشه انتظار داره مطلب ادبی بخونه ولی وقتی آدم با مسایل روز جامعه روبرو میشه نمیتونه فقط شعر بگه یا مطلب ادبی بنویسه اون موقع است که آدم دلش میخواد حرف دلشو بزنه و بگه توی دلش چی میگذره.امروز با عزیزی صحبت میکردم که جانباز 70 درصد جبهه جنگ بودوقتی باهاش صحبت میکردم اشک تو چشاش جمع شده بود واصلا نمی تونست حرف بزنه دستاشو تو دستام فشار دادم وازش خواستم حرف دلشو به من بزنه شروع کرد به درد دل کردن وگفت آخه عزیزم نمیدونی تو این دنیا چی میگذره هر جا میری صحبت پارتی بازی ورشوه واین حرفاست گفتم مگه چی شده گفت دیروز برای درمان این تاوله که یادگار جبهه وجنگه رفته بودم دکتر.وقتی وارد مطب شدم نوبت من بود که وارد اتاق دکتر بشم همینطور که خودمو آماده میکردم که وارد اتاق دکتر بشم یه آقایی اومد وگفت که از آشناهای آقای دکتر ومیخواد بره پیش دکتر خانم منشی هم بدون در نطر گرفتن نوبت نوبت منو داد به اون آقا منم که حسابی این تاولها منو از پا دراورده بود به طرف میز خانم منشی رفتم وبا اعتراض بهش گفتم که با این تاولهااصا نمیتونم بیشتر از این صبر کنم این عزیز میگفت وقتی این حرفو به این خانم زدم واین خانم فهمید که من جانبازم با عصبانیت زیاد گفت مگه ما بهتون گفتیم که برید بجنگید واین بلاها رو سر خودتون در بیارید بعدشم بیاید کاسه وکوزه شو سر ما بشکنید .خودتون کردید که لعنت بر خودتون وقتی صحبت به اینجا کشید یک آه عمیقی کشید وگفت آره اینم دستمزد ما جانبازاست تو این جامعه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:39 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست شعر از آقای فاضل نظری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:35 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
بهونه شبهای سرد زندگی همش یه جور بهانه بود صدای گرم تو عزیز واسم یه جور ترانه بود وقتی کنارم نبودی دلم همش هوایی بود بارون غم از تو چشام می چکید وفدایی بود دلم تو حسرت نگات اسیر غمها شده بود انگاری عقل رفته بود ودل دیگه تنها شده بود این شعر جدید خودمه هنوز کامل نشده ولی چون احساس کردم خیلی قشنگه حیفم اومد ننویسم گفتم بذار دیگرانم لذت ببرن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:42 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! شعر از :آقای فاضل نظری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:0 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند شعر از:آقای فاضل نظری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:31 توسط سحر
|
|
||